سال نو مبارك

ســــــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــــو مـــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاركــــــــــــــــــــــــــــــــ


نسبت با خدا

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...

پيام

شما نمیتوانید وارد سایت شوید ! دسترسی شما به سایت به دلیل زیر قطع شده است :
هیچ دلیلی اتخاذ نشده است

پایان مدت محرومیت شما : هرگز

-----------------------------------------------------------------------------

اين طنز نيست!

پيامي  كه يكي از سايتهاي  محترمي كه بنده عضو بودم برام موقع ورود داد .

واقعا به اين ميگن پاسخ جامع و كامل

ماهي

كفشامو را در ميارم و پاهامو  آروم ميذارم تو آب . سردي آب تا اعماق وجودم ميره  كم كم بيشتر داخل آب ميرم حالا تا زانو توي آبم. حركت آب كنار پاهام ، احساس مي كنم يكي نازم مي كنه چادرم روي آب پخش شده. ميخوام بشينم همينجا وسط جوي آب اولش يه حس عجيب دارم ولي حالا عاليه! تو آب نشستم . آروم آروم چشامو مي بندم و به هيچي غير از آب فكر نمي كنم . واقعا عاليه  دلم مي خواد دراز بكشم كاش مي شد بعضي وقتا ماهي بود .  سرمو ميبرم زير آب ولي زود ميارم بيرون نمي تونم تحمل كنم .

*خوبه  گاهي اوقات يه كار غير معمول رو تجربه كني همونجور كه دوست داري . 

* هيچوقت تو آب چشمه اونم تو كوه  آبتني نكنيد!..

* هيچي مثل يه حموم داغ و بعدش يه سوپ داغ واسه سرما خوردگي خوب نيست . باور كنين!

به روز

مدت ها بود نيامده بودم يعني مي آمدم ولي نمي توانستم بنويسم حالا هم كه آمده ام باز هم همان جور هستم البته خفيفتر

اين روز ها درگير عيد و خريد و خانه تكاني و درختكاري و كلي كارهاي اينجوري و مردم پسند و عامه اي هستم . شايد بالاخره من هم بتوانم خودم را قاطي اين آدم ها بكنم . نه اينكه من با كلاس باشم و اين حرف ها اما گاهي اوقات از اينكه حتما بايد همين حالا كه اصلا حسش نيست خانه تكاني كنم و با خواهر ها به خريد بروم و خوشحال و خرم باشم ،خوب ؛ احساس حماقت مي كنم . 

اين روزا شبا شازده كوچولو مي خونم تا ياد بگيرم چطوري بزرگ بشم.

شازده كوچچولو : " بزگترها اگر به خودشان باشند  هيچ وقت نمي توانند از چيزي سر در بياورند
براي بچه ها هم خسته كننده است كه همين جور مدام هر چيزي را به آن ها توضيح بدهند."

.

.

.

.