فاصله

هر بار که از پشت شیشه غبارگرفته نگاهت می کنم دوباره و دوباره عاشقت می شوم

انگار که برای اولین بار است که می بینمت و از نگاهت و شاید خنده ای که می کنی  خوشم می آید . برای تو هم پیش آمده  که یک نفر را ببینی برای بار اول و بعد با خودت فکر کنی که چقدر از او خوشت آمده و باز هم دوست داری بهانه ای پیش بیاید و تو او را ببینی .

چه روزهایی بود . من بی تاب دیدنت بودم ولی از نگاهت می گریختم .می ترسیدم ؛ هنوز هم می ترسم .

می ترسم نگاهم را بکاوی و به قلبم سرکی بکشی .آن هم الان که بی تاب نگاه توست و....

می دانی امروز که احساس کردم تو هم مرا نگاه می کنی آن هم یواشکی از پشت درخت ها برای قلبم حسابی جشن گرفتم . 

کاش بدانی چقدر محتاج نگاهت هستم . نگاهی که از چشمانم تا عمق قلبم را بکاود و عشقم را از گوشه خاک گرفته قلبم بیرون بیاورد.

دوباره عاشقت می شوم

فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

گیرم زمستان باشد و من

آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم

عشق تو همین شال پشمی است

که نفسم را گرم می کند

دور از این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی  که آتشم را فرو نشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکند سکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از  هیچ طوفانی نیست

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم!

دوباره

خدایا ممنون که به من این فرصتو میدی که باز از نو شروع کنم .خیلی خوبه که تو تلافی نمی کنی فقط و فقط صبر می کنی . این روزا روزای تنهایی دل منه ولی چون تو تو دلم نشستی غصه اش نمی گیره.

خدایا وقتی کارامو تا امروز نگاه کردم دیدم رفوزه شدم .چه بد شاگردی بودم خدا

چند روز پیش یه کتاب خوندم در مورد یه شهید  خیلی زندگی جالبی داشت آدم وقتی فکر می کنه می بینه اونام از جنس ما بودن فقط یه لحظه حواسشونو جمع کردن و راهو پیدا کردن و چسبیدن بهش .باورش کردن

خدایا کمک کن که دیگه نرم تو راه کج

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

وقتی یکی را دوست دارید................

وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید


وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست


وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید


وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید

وقتی یکی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید


وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید

وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید


وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید


وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد

وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید


وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد


وقتی یکی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید


وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست


وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی هم عشق می ورزید

 

 

 

 

 

 

عشق

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

وقتی دلم برای خودم تنگ می شود

گاهی وقتا حس می کنم گم شدم میون این همه آدم

گاهی وقتا فکر می کنم یه غریبه شدم دیگه خودم نیستم

این جور وقتا میرم روی پشت بوم دراز می کشم  مثل بچگیام

اونوقت می گردم دنبال ستاره خودم

آبجیم می گفت اگه ستاره پرنورا رو انتخاب کنی ازت میدزدن واسه همین یه ستاره کوچولو رو نشون کرده بودم واسه خودم

دوباره می گردم و پیداش می کنم

بعد با  هم شعر می خونیم

اون وقتا آبجی شعر می خوند و من گوش می کردم ...

حالا من می خونم و ستاره ها گوش میدن.........................

شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.
در بلندي‌ها، ما
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازك‌تر.
دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من
و سفالينه‌ انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد
و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.
سايه‌ها برمي‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسيم .
پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد.
جذبه‌هايي كه به هم مي‌خورد.

کاش میشد همیشه مثل بچگیامون فکر کنیم

اگه همیشه نمیشه گاهی اوقات که میشه

دلم می خواد امشب آبجی برام قصه راه شیری رو بگه .دب اکبر  پیدا کنه و دنبال خوشه پروین بگرده

دلم می خواد دوباره باهم تو آسمون نقاشی ستاره ای بکشیم و صورت فلکی کشف کنیم

دلم می خواد دوباره آبجی شعر بخونه و من آروم آروم بخوابم .........................

کاش اینقدر با خودمون غریبه نبودیم ........

کاش......................


الهی!

 

زندگی همه با یاد تو...شادی همه با یافت تو...و جان آنست که درآن شناخت تو است...موجود نفسهای جوانمردانی...حاضر دلهای ذکر کنندگانی...از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی...از دور می پندارند و نزدیک تر از جانی...ندانم که در جانی یا خود جانی...آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی...

 

الهی!

 

  مران کسی را که خود خواندی...

           

                     ظاهر مکن جرمی را که پوشاندی...

                                 

                                             کریما!میان ما و تو داور تویی...

 

             آن کن که سزاوار آنی نه آنچنان که سزاوار ماست...

 

الهی!

 

     مرکب وا ایستاد و عمرم بفرسود...

 

                       همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود....

 

الهی!

 

   اگر خامم پخته ام کن...

                    و اگر پخته ام سوخته ام کن...

الهی!

من غلام آن معصیتم که مرا به عذر آرد...و از آن طاعت بیزارم که مرا به عُجب آرد

الهی!

 گدای تو به کار خود شادان است...هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است

الهی!

چون یتیم بی پدرگریانم...

درمانده در دست خصمانم...

خسته گناهانم و از خویشتن بر تاوانم...

خراب عمر و مفلس روزگار..من آنم...

 *خداوندا به فریادرس که از ناتوانی خود به فریادم*

 

 

خدا جونم منو ببخش

 

 

سلام

خدایا منو ببخش

می دونم که کار بدی کردم

می دونم که دوباره بد قولی کردم

خدایا منو ببخش

معذرت می خوام

 

یک لحظه از نگاه تو کافی است

اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشناي همه‌ عاشقانه‌ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست

مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها

با هر نسيم، دست تکان مي‌دهد گلي

هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه‌ي گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دريا به موج و موج به ريگ کرانه‌ها

باران قصيده‌اي است تر و تازه و روان

آتش ترانه‌اي به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خواني تو نيست

شبنم چگونه دم زند از بي‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوي تو

چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم

سودا کند دمي به همه جاودانه‌ها

ناقابل

 

 

می توان

میتوان...
میتوان تنها شد
میتوان زار گریست
میتوان دوست نداشت
و دل عاشق آدمها را زیر پاها له کرد
میتوان چشمی را به هیاهوی جهان خیره  گذاشت
میتوان صدها بار علت غصه دل را فهمید

میتوان...
میتوان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود!
آخرش هم تنها میتوان تنها رفت...
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی...
یادگاری؟ همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟ خوب شد که رفت! عجب آدم بد خلقی بود!
ولی ای کودک زیبای دلم، آن ور سکه تماشا دارد...


باورم کن

گاهی...


 

      اون قدر خسته ام که...


 

          حتی جلوی مداد و کاغذم هم کم می آرم...


 

      اون قدر احساس پوچی می کنم که ...


 

                                  انگار نیستم...


 

                                    انگار می میرم!


 

                                         انگار کم می شم ...


 

            از خودم...


 

                           از تو...


 

       از این دنیا...


 

                               من ...


 

                                 می گذرم...


 

         باور کن می گذرم...


 

                                        از تمامی حصار ها...


 

                       از تمامی تنهایی ها...


 

          از تمامی احساسات لگد شده...


 

                                          از تمامی اشک ها...


 

              و دیگه با تو ...


 

                 و برای تو نمی مونم!


 

                    یه روزی... خیلی زود ... همین نزدیکی ها


 

                                       به فردا می رسم، باور کن!


 

                      به خودم می رسم...


 

         و به خدا ...


 

                 باورم کن ...


 

                                   ..


 

                                         .


 

                                               !


 

یادمان باشد  , همیشه

ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت "چه میدونم"
واندکی درد پشت "اشکالی نداره" وجود دارد.