گاهی وقتا حس می کنم گم شدم میون این همه آدم
گاهی وقتا فکر می کنم یه غریبه شدم دیگه خودم نیستم
این جور وقتا میرم روی پشت بوم دراز می کشم مثل بچگیام
اونوقت می گردم دنبال ستاره خودم
آبجیم می گفت اگه ستاره پرنورا رو انتخاب کنی ازت میدزدن واسه همین یه ستاره کوچولو رو نشون کرده بودم واسه خودم
دوباره می گردم و پیداش می کنم
بعد با هم شعر می خونیم
اون وقتا آبجی شعر می خوند و من گوش می کردم ...
حالا من می خونم و ستاره ها گوش میدن.........................
شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.
در بلنديها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهايت، ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس، با نفسهايت آهسته ترك ميخورد
و تپشهامان ميريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان ميپيوست.
سايهها برميگشت.
و هنوز، در سر راه نسيم .
پونههايي كه تكان ميخورد.
جذبههايي كه به هم ميخورد.
کاش میشد همیشه مثل بچگیامون فکر کنیم
اگه همیشه نمیشه گاهی اوقات که میشه
دلم می خواد امشب آبجی برام قصه راه شیری رو بگه .دب اکبر پیدا کنه و دنبال خوشه پروین بگرده
دلم می خواد دوباره باهم تو آسمون نقاشی ستاره ای بکشیم و صورت فلکی کشف کنیم
دلم می خواد دوباره آبجی شعر بخونه و من آروم آروم بخوابم .........................
کاش اینقدر با خودمون غریبه نبودیم ........
کاش......................