..........
خواستم اصلا نگاهش نکنم
خواستم چشامو ببندم و نگاش نکنم
ولی نمیشه !
انگار یه نیروی دیگه وادارم می کنه نگاهش کنم
خدایا کمکم کن
چرا آخه اینطوری شدم
.............

خواستم اصلا نگاهش نکنم
خواستم چشامو ببندم و نگاش نکنم
ولی نمیشه !
انگار یه نیروی دیگه وادارم می کنه نگاهش کنم
خدایا کمکم کن
چرا آخه اینطوری شدم
.............

عیدتون مبارک

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد / بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور / سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد /مهدی به میان شیعه برمی گردد
فصل که رخت عوض می کند
دوباره عاشقت می شوم
گیرم زمستان باشد و من
آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم
عشق تو همین شال پشمی است
که نفسم را گرم می کند
دور از این هیاهو
دلم کویر می خواهد و
تنهایی و سکوت و
آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.
نه دیوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،
نه پایی که در نوردد مرزهایم،
نه قلبی که بشکند سکوتم،
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،
نه روحی که آویزانم شود.
من باشم و
تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند
و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست
چه بی هیاهوست این خلوت نهانم
شعله ای بیافروز
تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره
تو را به تصویر در آورم
غزلهایم برای توست
چرا که تو قطب زنده غزلهای منی
ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم !
آخه آدم یه وقتایی یه جوری دلش میگیره که فقط تو بلدی بازش کنی .
خدایا خوشحالم که باور دارم هستی
خدایا بابت همه چیز ممنون
بابت همه اون چیزایی که ازت خواستم و بهم دادی
خدایا ممنونم که مواظبم بودی
خدایا معذرت می خوام که بنده بدی بودم
رنگ عشقم
ظاهرم را با سايههاي آبي ميآرايم
و روحم را رنگارنگ ميکنم که با تو باشم
لبهايت را از سايه ترسيم خواهم کرد
و لبهايت را بر روي لبهاي خود ميکشم
دستانت را حلقه زده, به دور شانهام خواهم کشيد
و سپس تمام ترديدها را ميآلايم
باران را که با ملايمت بر زلف پريشانت فرود ميآيد, نقاشي
خواهم کرد
دستي ترسيم ميکنم تا اشکهايت را پاک کند
و نگاهي که آرامش دهد, ترسهايت را
تصويري سايه روشن
هنگاميکه يکديگر را صميمانه در بر گرفتهايم
خورشيدي خواهم کشيد تا قلبمان را گرم نگه دارد
و سوگند ياد ميکنم, هرگز جدا نخواهيم شد
اين است رنگ عشق من
حقيقت را رنگآميزي خواهم کرد
که نشان دهد چه احساسي دارم
و تلاش کنم تو را با حقيقت آشنا کنم
قلمي روشن و زيبا بکار خواهم برد
که تو را نزديک خود ترسيم کنم
و تو را از آن خود سازم
نمی دونم اینجایی که هستم میشه بهش گفت یه دوراهی یا نه ؟
اصلا نمیدونم راهی وجود داره ؟
احساس می کنم تو تاریکی مطلق ایستادم. تنهای تنها...
کاش یکی بود که می تونست عشق رو برام معنی کنه تا بفهمم:
آیا من عاشق شدم ؟
این سوالیه که مدام از خودم می پرسم .
وقتی نیست همش چشم به راهم تا بیاد
وقتی میاد حتی می ترسم نگاهش کنم
همیشه توی ذهنم کلی حرف دارم که بهش بگم
ولی وقتی که میاد جز سلام هیچی نمی تونم بگم
هر شب به خودم می گم این یه هوس بچگانه اس فراموش میشه ، نباید زیاد بهش فکر کنم
وقتی خیال می کنم فراموشش کردم می بینم که تمام مدت داشتم بهش بیشتر از همیشه فکر می کردم.
توی این اوضاع که تکلیفم با دلم روشن نیست . یکی از راه می رسه
مغزم شده میدون جنگ
خواهر پسره اومد سرکارم
یک ساعت و نیم حرف زد .
اصلا نفهمیدم چی گفت .نمیدونم گفت امشب میان خونمون یا فرداشب
بالاخره اومدن .
چایی نمی برم . مامان غرغر می کنه . میرم کنار مهمونا می شینم .
از همه چی صحبت می کنن .
موقع رفتن مادر پسره یه بسته کادو یچ میذاره تو دستم . نمی دونم باید چی کار کنم
به بابا نگاه می کنم .
بابا تشکر می کنه و میگه هنوز که چیزی معلوم نیست . این جور کارا باشه برای بعد .
منم تشکر میکنم و بسته رو بر می گردونم .
هر جور شما صلاح می دونین .اینو مادر پسره میگه و کادو رو ازم میگیره .
تا دم در همراهیشون می کنم.
میرم توی اتاقم. مامان صدام میزنه، میگم خستم میخوام بخوابم .
ملافه رو می کشم روم و چشامو می بندم
همه جا تاریک و ساکته . دستمو روی زمین دنبال موبایلم می گردونم .
ساعت ۵ دقیقه به چهاره . منتظر میشم تا اذان بگن
بلند میشم نماز می خونم . خدایا خودت کمکم کن .
چهار روز گذشته .امروز چهارشنبه اس قراره فرداشب دوباره بیان برای صحبت نهایی
با آبجی صحبت کردم . ولی نتونستم بهش بگم یکی دیگه رو دوست دارم
سرم درد میکنه . آرام بخش می خورم و می خوابم
امروزپنج شنبه اس مامان میگه نمی خواد بری سر کار .ولی من میرم نی خوام توی خونه بمونم
حوصله حرفاشونو ندارم .
بعد از ظهر مامان نمیذاره برم سر کار
میرم توی اتاقم دوباره آرام بخش می خورم و می خوابم
ساعت ۶ آبجی بیارم میکنه میرم دوش بگیرم.
آب سردو باز می کنم میرم زیر دوش . زل میزنم به خودم توی آینه
اشکام داره میریزه نمیدونم چرا دارم گریه می کنم
از حموم که میام بیرون حالم بهتره شاید تاثیر آب سرده شایدم ...
نمی دونم چی بپوشم .می خوام مانتو شلوار تنم کنم اما آبجی نمی ذاره
لباسی رو که انتخاب کرده می پوشم .چادری رو که برای عید دوختم سرم می کنم .
تو آینه به خودم نگاه می کنم . اما هیچی نمی بینم
آبجی می پرسه چطوره ؟ الکی می گم خوبه !
بالاخره مهمونا میان. مامان دوست داره چایی بگردونم ولی من دوست ندارم .
میرم کنار مهمونا
آبجی چایی میاره .
سرم سنگینه .به خودم میگم باید تمومش کنم .
مادر پسره داره حرف می زنه نمی دونم درباره چی ؟ هر چی گوش میدم چیزی نمی فهمم .
صبر می کنم حرفاش تموم میشه .
معذرت خواهی می کنم و میگم بهتره اول من و ایشون (به پسره اشاره می کنم) حرفامونو بزنیم
.مامان چشم غره میره ولی بابا میگه درسته . بهتره اول این دو نفر حرفاشونو بزنن
با اشاره به پسره میگه :بفرمایید
بلند میشم و جلو حرکت می کنم
میریم توی حیاط
حداقل میشه اینجا نفس کشید .
روبه روی هم می شینیم .
سرش پایینه با یه شاخه خشک که نمیدونم از کجا پیدا کرده ور میره
صدامو صاف می کنم و میگم خب !
سرشو بالا میاره اونم میگه خب ؟
میگم من منتظرم حرفای شما رو بشنوم .
شاخه رو میشکنه نفس عمیقی می کشه و شروع می کنه
از خودش میگه ؛از درسش ،خواهر برادراش ،پدر مادرش،کارش
میپرسم چند سالتونه ؟
۶ ماه از من کوچیکتره . میگم چرا میخواین ازدواج کنین؟
با تعجب نگام می کنه و میگه خوب همه یه روزی ازدواج میکنن
می خندم و میگم یعنی اگه همه ازدواج نکنن شمام ازدواج نمی کنین ؟
دستپاچه نگام می کنه و میگه نه منظورم این بود که ...
نمیذارم ادامه بده میگم مهم نیست .با خودم میگم مگه پسرام خجالت می کشن و توی ذهنم می خندم
بهش میگم شما به من علاقه دارین ؟
قبل از اینکه جواب بده میگم لطفا راحت باشین و حرف دلتونو بزنین
میگه: خب من و شما تازه دو هفته اس که با هم آشنا شدیم
میگم خوبه و اون با تعجب نگام می کنه .
انگار این من نیستم که دارم حرف می زنم .خودمم باورم نمیشه اینقدر راحت بتونم حرف بزنم
انقدر سوالات عجیب غریب پرسیدم تا بالاخره یخش واشد و خجالتش ریخت .
هردو از ایده هامون حرف زدیم و از آینده و انتظاراتمون
آخرش بهش گفتم اگه بهتون جواب رد بدم چی کار میکنین؟
گفت منظورتون چیه ؟ مشکلی وجود داره؟
گفتم نه از طرف شما مساله منم . من توی ذهنم درگیری هایی دارم که هنوز نتونستم با خودم کنار بیام .شما از خیلی جهات انتخاب خوبی هستین ولی من نمی تونم الان انتخابی داشته باشم .
گفت- خب اگه مشکلتون به زمان احتیاج داره من می تونم صبر کنم .
گفتم -به زمان احتیاج داره ولی من نمیودم چقدر و نمی خوام به شما قولی بدم که نتونم بهش عمل کنم
گفت- یعنی جوابتون رده
گفتم- آره
سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت کس خاصی رو دوست دارین
گفتم- سوال سختی پرسیدین
گفت- سخت ؟!
گفتم- بهتره بریم
- جوابمو ندادین
گفتم چیزی رو تغییر میده؟
گفت : نه بهتره بریم
***
یک هفته اس همه باهام سر سنگینن
به آبجی پیامک میدم میخوا باهات حرف بزنم
جواب میده ظهر بیا خونمون
به بابا میگم ظهرمیرم پیش آبجی
زودتر میرم تا قبل از اومدن شوهرش باهاش حرف بزنم
با هم میریم تو آشپرخونه
سالاد درست می کنیم
میپرسه : چرا اینکارو کردی ؟
میگم :خب دوسش نداشتم
-خب بعدا بهش علاقه مند می شدی
با خودم میگم نه نمیشدم ولی به آبجی میگم من دوست ندارم اینطوری ازدواج کنم
-پس میخوای چطوری ازدواج کنی ؟ عاشق بشی ؟
دلم می خواد بگم آره ولی به جاش میگم مامان بابا باهام سرسنگینن تو هم که باهام دعوا داری
-همه به خاطر خودته همه به فکر تو هستن
و کلی صحبت های خوب و عاقلانه
کاش به آبجی میگفتم که یکی رو دوست دارم
دلم گرفته میرم سرکار
تصمیم میگیرم همه چیزو بنویسم و بذارم تو وبلاگ
اولش سخته ولی بعد انگار احساس سبکی می کنم .
حالا این آخرین خطهایی که دارم مینویسم .
هنوز نمیدونم عاشق هستم یا نه اما میدونم نمیتونم هیچ کسی روبا هیچ شرایطی جاش بذارم
کاش میتونستم بهش بگم دوسش دارم
کاش حداقل می دونستم چه احساسی نسبت به من داره؟
.
.
.
.
.