مثل آب برای شکلات

مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت. می‌گفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شمع می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل می‌کند… آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد… خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش نم بر می‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت‌هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود.

****لورا اسکوئیل

 

هفته های پر از استرس و شادی

زمانی که مطمئن شدم که باردارم  . نوعی استرس همراه با لذتی عجیب توی وجودم قرار داشت. اینکه من داشرم یه موجود کوچولو رو درون خودم میسازم فوق العاده بود.

با یه خونریزی ناگهانی انگار تمام دنیام بهم ریخت. تمام مدت گریه می کردم و دعا. بعد از سونو گرافی ،وقتی فهمیدم تنها کاری که باید بکنم استراحته تا کوچولو بتونه خودش دنیای کوچیکشو نجات بده تا حدودی اروم شدم و حالا بعد از تمام اون روزا یه سونوی دیگه و تا حدودی خیالم راحته که همه چی آرومه...

توی سونو بهم گفتن بچه اندازه یه گردویِ متوسطه....

صدای قلبشو شنیدم و آرامش بخش ترین موسیقی عمرم بود...

هر شب خواب میبینم مامان شدم

 یک هفته ای میشه که صبح ها با بی حالی از جام بلند میشم و اصلا دوست ندارم رخت خواب رو ترک کنم . هر روز صبح حالت تهوع دارم و در طول روز هم گاهی . اما هنوز میترسم تست بزنم . از اینکه منفی باشه و حالم گرفته بشه می ترسم . ترجیح میدم صبر کنم تا علامت های بیشتر ....

 هر شب خواب میبینم مامان شدم ....

 

دلبندم...

کلی وقت میدارم برای انتخاب هدیه‌ای مناسب تو. میخوام بهترین باشه. دوست داشته باشی. دلم میخواد بهترین باشه. وقت میذارم تا کادوی قشنگی بگیرم. دنبال ایده نو میگردم تا برای تو اجرا کنم.  دلم میخواد لبخند روی لبهات ببینم.  پایان همه این استرس ها و تمام این تلاش ها فقط... 

وقتی اخم میکنی، وقتی حتی وانمود نمیکنی که خوشحال شدی، تمام آرزوها و رویاهایم نابود میشه. تمام نقشه هایی که برای این روز کشیدم تو یه لحظه برام احمقانه میشه. تمام تفکراتم ابلهانه  و بچگانه به نظر میرسد.  از خودم متنفر میشم. از اینکه برای چیزی وقت گذاشتم ذره ای برای تو ارزش نداشت. 

دلم میخواد گریه کنم. نه آروم و ساده،  دلم میخواد زار بزنم.  فریاد بزنم. بشکنم ‌‌،شاید شکستنم دیده نشه.

فکر می کردم این روزها میشه بهترین روزهای سال ولی همیشه پیش بینی های من غلط درمیان.

با معذرت خواهی بعدش هیچ چیز درست نمیشه. هرگز مثل اول نمیشه.... 

 

برای همسر مهربانم

يادت باشه...

گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هستکه يکم اون ور تر مي تپه براي تو......

يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...

يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم

تويي که ياد وخيالت هم آرامش بخشه...

هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون می گیرم ..

دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستی و هميشه ميموني...

خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...

وقتي ميخوام  از تو بنويسم  واژه ها در مقابلت کم ميارن

 

دلتنگی

دلم برای عکاسی تنگ شده...

برای دوربینم...

برای خودم...

 

بوسه

بخــواب تــا نگــاهــت کنــم

و بــرای هــر نفــس تــو،

بــوســه‌ای بنشــانــم بــه طعــم

هــر چــه تــو بخــواهــی . . .

فکر بلبل


فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

امید


از مرگ
با یک تیر
می توان خلاص شد
اما امید ...
زندانی ابدی ست
که هر صبح
در سینه ام بیدار می شود
و می پرسد :
تا " ابد " چند روز مانده رفیق ؟!

"صبا کاظمیان"

زود تر از آفتاب


چند ثانیه زود تر از آفتاب


بیدار می شوم


باید خودم را پیدا کنم


آیینه ها را زیر و رو میکنم


تمام کشوها را می گردم

اما بی فایده است


من  بین سطرهای هیچ شعر عاشقانه ای


جا نمانده ام


و تمام عکس های دسته جمعی

تولد مرا فراموش کرده اند


مثل اینکه


یکی مرا


از لب فنجان های قهوه های تلخ روزهای سرد

دزدیده باشد


نیستم که نیستم


حدس تو درست بود


انگار آب شده ام

و درست سمت چپ سینه ی تو


جا خوش کرده ام...!

"سمانه سوادی"