تبليغاتX
سیب سبز

سیب سبز

یادداشت های گاه و بیگاه محمدرضا صابریان

نزدیک ترین نکته به خدا

چند روز پیش در بین کتابهایم برگی پیدا کردم که به خاطر ندارم کی و از کدام سایت پرینت گرفته بودم اما تحت تاثیر جملات نورانیش قرار گرفتم و دلم نیامد برای دوستانم در اینجا قرار ندهم. امیدوارم همه ما این لحظه نزدیکی به خدا را بارها و بارها حس کنیم.

 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست. 

نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست.وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی.

آنقدر نزدیک که نفست از شوق و التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند.درست همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد.همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق شوی و تا آخرین ذره وجودت بباری.

نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد یا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته ات.

می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.جایی که دلت برای او تنگ است.

زیباترین لحظه عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جای شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت و متعالی شدن حست را درک می کنی.

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمتش آن را لایق شمرده و بر گزیده است.

و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:38  توسط محمدرضا صابریان  | 

نزدیک ترین نکته به خدا

چند روز پیش در بین کتابهایم برگی پیدا کردم که به خاطر ندارم کی و از کدام سایت پرینت گرفته بودم اما تحت تاثیر جملات نورانیش قرار گرفتم و دلم نیامد برای دوستانم در اینجا قرار ندهم. امیدوارم همه ما این لحظه نزدیکی به خدا را بارها و بارها حس کنیم.

 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست. 

نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست.وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی.

آنقدر نزدیک که نفست از شوق و التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند.درست همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد.همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق شوی و تا آخرین ذره وجودت بباری.

نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد یا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته ات.

می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.جایی که دلت برای او تنگ است.

زیباترین لحظه عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جای شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت و متعالی شدن حست را درک می کنی.

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمتش آن را لایق شمرده و بر گزیده است.

و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:36  توسط محمدرضا صابریان  | 

راحت، سخت

به راحتی می شود در دفترچه تلفن کسی راه پیدا کرد، ولی به سختی می شود در قلب او جای دست و پا کرد.

 به راحتی می شود کسی را که دوست داریم از خود برنجانیم، ولی به سختی می شود این رنجش را جبران کرد. به راحتی می شود گرفت، ولی به سختی می شود بخشش کرد.

 به راحتی می شود دوستی را با حرف حفظ کرد، ولی به سختی می شود به آن معنا بخشید. به راحتی می شود در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد، ولی به سختی می شود اشتباهات خود را یافت.

. به راحتی می شود به کسی قول داد، ولی به سختی می شود به آن قول عمل کرد. به راحتی می شود هر روز از زندگی لذت برد، ولی به سختی می شود به زندگی ارزش واقعی داد.

 به راحتی می شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولی به سختی می شود آن را نشان داد.

به راحتی می شود بدون فکر کردن حرف زد، ولی به سختی می شود زبان را مهار کرد.

 به راحتی می شود قانون را تصویب کرد، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.

 به راحتی می شود اشتباه کرد، ولی به سختی می شود از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتی می شود به رویاها فکر کرد، ولی به سختی می شود رویاهایی را به دست آورد.

 به راحتی می شود این متن را خواند، ولی به سختی می شود به آن عمل کرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:12  توسط محمدرضا صابریان  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است...

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال است.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر کجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست.اما دوست داشتن در ورای سن و زمان ومکان و  مزاج  زندگی است.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در عشق میبیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن بینایی را میدهد.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست میبرد.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو در دوست.

عشق ریسمان طبیعت است و سر کشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را که آنان خود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و انچه را مرگ ستانده است به حیله ی عشق بر جای نهند که عشق تاوان مرگ است.

عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.....

 

اینا رو گفتم تا بدونی که  "دوستت دارم"   و برات آرزوی بهترینها رو میکنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:48  توسط محمدرضا صابریان  | 

راز خوشبختی لبخند زدن به دیگران است و آرام کردن آنها وقتی که اندوهگینند همانگونه که شمع در اتاقی با دیوارهای سپید بهتر می درخشد. خوشبختی ما نیز وقتی از انعکاس لبخند دیگری به ما می رسد درخشان تر است. راز خوشبختی گشودن قلب خود بر دیگران است و گشودن قلب خود بر تجربه های زندگی چرا که قلب همچون در ورودی خانه است. آفتاب تنها زمانی می تواند به داخل بتابد که در باز باشد. خوشبختی مثل سکوت است همچون برکهء عمیق آرامش... یا پرنده ای نشسته بر شاخه اگر صدایش کنی به هم می ریزد و اگر دنبالش کنی می گریزد... خوشبختی حالا و اینجاست فردا نیست دور نیست دیروز نیست نگاه کن! خوشبختی شکوه صبح است. همین صبحی که چشم باز میکنی.......
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:29  توسط محمدرضا صابریان  | 

بیایید این مطلب را تکرار کنیم

هر روز هر قدمي که بر مي دارم بهتر و بهتر مي شوم.

.من اين وضعيت را به عشق الهي مي رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم.

.نعمت هاي کائنات بي شمار هستند. از اين رو همواره احساس وفور  نعمت کرده و مي دانم به تمام خواسته هاي بر حق خود مي رسم.

.من تمام کساني را که در حقم بدي کرده اند مي بخشم و آزاد مي شوم.

.من مسئول تمام اتفاقاتی که برايم مي افتد هستم.

.من آرام هستم و مي گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت انگيز برايم رخ دهند.

.امروز، کنترل زندگي خود را در دست مي گيرم.

.اهميت ندارد که چه اتفاقي رخ مي دهد، نور درونم از من حمايت مي کند.

.من عاشق زندگي هستم و زندگي نيز عشقش را نثار من خواهد کرد.

.با هر دم و بازدم خدا را شکر ميکنم.

 بیایید انرژی مثبت به خودمان تزریق کنیم تا در این دنیای پیچیده ساده و رورن بزییم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:30  توسط محمدرضا صابریان  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت.

خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است

و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك

روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي اiز لا به لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند

از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 

" امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط محمدرضا صابریان  | 

به دلم می گویم
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی

به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
نیمه شبی.............
|+| نوشته شده توسط محمدرضا صابریان در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 8:17 | نظر بدهید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:21  توسط محمدرضا صابریان  | 

به دلم می گویم
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی

به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد
نیمه شبی.............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:17  توسط محمدرضا صابریان  | 

حرف زدن آسان است ولی عمل کردن دشوار

حقیقت مسئله این است که هر کسی با یک دهان و تارهای صوتی می تواند با دیگران حرف بزند. می تواند اینقدر حرف بزند که به کلی خسته و درمانده شود. درمورد همه چیز می تواند حرف بزند. می تواند ادعا کند که بهترین است، می تواند تهدیدتان کند یا حتی فحش و بد و بیراه نثارتان کند.

 می تواند دروغ بگوید، راست بگوید، فریبتان بدهد یا قصه هایی را از خود ببافد که حقیقت نداشته است، مگر اینکه بتواند حرف هایش را با عمل ثابت کند.

 

بیشتر آدم ها خیلی حرف می زنند. نظرشان را در مورد همه چیز ابراز می کنند، چه از آنها خواسته باشند چه نخواسته باشند. آنها به جای اینکه با اعمال و کارهایشان زندگی کنند، با حرف زندگی می کنند.

 حتماً تابه حال با افراد خالی بندی برخورد داشته اید که گوشه ای نشسته و از خاطرات خود شروع به صحبت می کند. با توجه به حرف هایش شما تصور خواهید کرد که او یک قهرمان، یک ورزشکار یا آدم مهمی است، تا اینکه در آخر کار وقتی تا مقصد دنبالش می کنید می بینید که وارد پمپ بنزین شده و به کارش ادامه می دهد.

 جریان چیست؟ بله، این فرد واقعیت خود را دوست ندارد، به همین دلیل تصویر یک قهرمان را برای خود می سازد تا همه قبولش کنند. البته او باید بداند که در زندگی کوچک خود، واقعاً یک قهرمان است، فقط باید این مسئله را بپذیرد. هر کسی با کمی قوه ی تعقل می تواند قهرمان باشد.

 

انسان های واقعی معمولاً افرادی هستند که کمتر حرف می زنند. فقط در مواقع لزوم عقاید خود را ابراز می کنند. هیچوقت آنها را در حال پرحرفی نمی بینید چون برای آنها وقت طلا است. حرف فقط زمانی می تواند برای آنها به منزله ی سلاح باشد که بتوانند آن را با عمل ثابت کنند.

خیلی وقت ها شنیده ایم که افراد هنگام رویارویی با مشکلات چه تهدیدات احمقانه ای می کنند که هیچ وقت عملی نمی شود. با این کار دیگر کسی آن ها را جدی تلقی نخواهد کرد.

 برای اینکه دیگران ما را جدی بگیرند، هیچ وقت نباید حرفی بزنیم که نتوانیم آن را با عمل ثابت کنیم. اما اگر کسی شما را جدی تلقی نکرد، عصبانی نشوید.

 تا جایی که می توانید همه ی حرف هایتان را به عمل برسانید. لازم نیست که سخنرانی کنید. حرفتان را واضح و کامل بیان کنید طوری که همه متوجه بشوند. سعی نکنید به خاطر نفهمیدن دیگران شروع به پرحرفی برای توضیح آن کنید.

عیب ندارد اگر به همه ی دنیا اعلام کنید که چه کارهایی می خواهید انجام دهید. اما  اول آن را نشان دهید. حرف زدن آسان است، این عمل کردن است که از عهده ی هر کسی برنمی آید. حرفی نزنید که نتوانید آن را با عمل ثابت کنید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:1  توسط محمدرضا صابریان  |